سلطان گويد كه نقد گنجينه من
صوفي گويد كه دلق پشمينه من
عاشق گويد كه درد ديرينه من
من دانم و من كه چيست در سينه من
سلطان گويد كه نقد گنجينه من
صوفي گويد كه دلق پشمينه من
عاشق گويد كه درد ديرينه من
من دانم و من كه چيست در سينه من
پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه
رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه
پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد..
پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به
من بسپاريد؟»
زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»
پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: «خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را
هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر
خواهيد داشت.» مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي
او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر
اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي
هستم كه براي اين خانم كار مي كند..»
مالكيت آسمان را به نام كساني زدهاند كه دل به زمين نبستهاند.
دوش از پير عقل پرسيدم اي تو دانا به رازهاي نهفت
رفت بسيار از علي و عمر در ميان صحابه گفت و شنفت
كه سزد جانشين پيغمبر؟ هين بگو فاش، در جوابم گفت:
كه بجايش نشيند از پس مرگ آنكه در زندگي بجايش خفت
اديب بيضايي
غرق خون بود و نميمرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم
زندگي كردن من مردن تدريجي بود
هرچه جان كند دلم عمر حسابش كردم
فرخي يزدي
مرحوم حاج اسماعیل دولابی از علمای برجسته و از بزرگان اهل معرفت، درخصوص انتظار فرج تمثیل زیبائی دارند که نقل آن آموزنده است.
خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید.
منبع: سايت موعود به نقل از جهان
سر مست با قباي زر افشان چو بگذري
يك بوسه نذر حافظ پشمينه پوش كن
دخترك رو به مزار كرده گفت اي خواجه ! حال از من بگذر كه گر بروم و باز گردم دو بوسه ترا حوالت گردانم.
برفت و بازگشت و بنشست و گفت: خواجه امروز فالم چگونه است؟ و ديوان بگشود كه:
گفته بودي دو بوست بدهم از لب لعل
وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يك
دخترك بگفت اي خواجه اينبار نيز بگذر كه نوبت ديگر سه بوسه ترا حوالت نمايم.
نوبت ديگر بيامد و ديوان بگشود و خواند:
سه بوسه كز دو لبت كردهاي حواله من
اگر وفا نكني وامدار من باشي
دخترك مزار خواجه را غرق بوسه ساخت.
و سرشار گل است آن ارتفاعاتي كه ميگويند
اشارات زلالي از طلوع زادهي نرگس
پياپي ميوزد از سمت ميقاتي كه ميگويند
زمين در جستجو هرچند بيتابانه ميچرخد
ولي پيداست ديگر آن علاماتي كه ميگويند
جهان اينبار ديگر ايستاده با تمام خويش
كنار خيمه سبز ملاقاتي كه ميگويند
كنار جمعهي موعود، گلهاي ظهور او
يكايك ميدمد طبق رواياتي كه ميگويند
كنون از ابتداي دشتهاي شرق ميآيد
صداي آخرين بند مناجاتي كه ميگويند
و خاك، اين خاك شاعر، آسماني ميشود كم كم
در استقبال آن عاشقترين ذاتي كه ميگويند
و فردا بيگمان اين سمت عالم روي خواهد داد
سرانجام عجيب اتفاقاتي كه ميگويند
شعر از : زكريا اخلاقي
اللهم عجل لوليك الفرج
غير از خيالت اين دل يك رازگو ندارد
از آتش فراغت ديگر نمانده طاقت
جز رؤيت جمالت دل آرزو ندارد
بي اشك حسرت تو هرگز مباد چشمي
اين اشك اگر نباشد كس آبرو ندارد
اي جلوهگاه قرآن اي چلچراغ ايمان
حيف از تو گر برد نام هركس وضو ندارد
راه وصال بستي با ديگران نشستي
رو كن به هركه خواهي گل پشت و رو ندارد
اللهم عجل لوليك الفرج