تبليغاتX
من دانم و من كه چيست در سينه من

سلطان گويد كه نقد گنجينه من

صوفي گويد كه دلق پشمينه من

عاشق گويد كه درد ديرينه من

من دانم و من كه چيست در سينه من

+ نوشته شده توسط سيد عمار موسوي گرمارودي در جمعه پنجم آذر 1389 و ساعت 1:21 |
منی که مایه ی ننگم به حد رسوایی چگونه از تو بخواهم به دیدنم آیی چو همچو خویش یار تو دیدم چه نیک فهمیدم عزیز فاطمه مهدی چقدر تنهایی
+ نوشته شده توسط سيد عمار موسوي گرمارودي در سه شنبه هفتم تیر 1390 و ساعت 23:39 |

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه
رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه
پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد..
پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به
من بسپاريد؟»
زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»
پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: «خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را
هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر
خواهيد داشت.» مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي
او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر
اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي
هستم كه براي اين خانم كار مي كند..»

+ نوشته شده توسط سيد عمار موسوي گرمارودي در دوشنبه نهم خرداد 1390 و ساعت 19:43 |

مالكيت آسمان را به نام كساني زده‌اند كه دل به زمين نبسته‌اند.

+ نوشته شده توسط سيد عمار موسوي گرمارودي در یکشنبه هشتم خرداد 1390 و ساعت 0:6 |

                  دوش از پير عقل پرسيدم             اي تو دانا به رازهاي نهفت

              رفت بسيار از علي و عمر             در ميان صحابه گفت و شنفت

               كه سزد جانشين پيغمبر؟            هين بگو فاش،‌ در جوابم گفت:

          كه بجايش نشيند از پس مرگ            آنكه در زندگي بجايش خفت


اديب بيضايي

+ نوشته شده توسط سيد عمار موسوي گرمارودي در جمعه نهم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:12 |

غرق خون بود و نمي‌مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم

زندگي كردن من مردن تدريجي بود

هرچه جان كند دلم عمر حسابش كردم


فرخي يزدي

+ نوشته شده توسط سيد عمار موسوي گرمارودي در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:10 |

مرحوم حاج اسماعیل دولابی از علمای برجسته و از بزرگان اهل معرفت، درخصوص انتظار فرج تمثیل زیبائی دارند که نقل آن آموزنده است.



آن مرحوم می فرمایند:پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم
خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند
...
یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید
یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند
یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را
می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد
هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاست
توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم

آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود
وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد


ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد
زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش
شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش
نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن

خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید.


منبع: سايت موعود به نقل از جهان

+ نوشته شده توسط سيد عمار موسوي گرمارودي در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 و ساعت 23:8 |
نقل است دوشيزه‌اي خوبروي بر مزار خواجه حافظ بنشست و گفت اي خواجه مرا چه مي‌فرمايي؟ و ديوان بگشود:

سر مست با قباي زر افشان چو بگذري

يك بوسه نذر حافظ پشمينه پوش كن

دخترك رو به مزار كرده گفت اي خواجه ! حال از من بگذر كه گر بروم و باز گردم دو بوسه ترا حوالت گردانم.

برفت و بازگشت و بنشست و گفت: خواجه امروز فالم چگونه است؟ و ديوان بگشود كه:

گفته بودي دو بوست بدهم از لب لعل

وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يك

دخترك بگفت اي خواجه اينبار نيز بگذر كه نوبت ديگر سه بوسه ترا حوالت نمايم.

نوبت ديگر بيامد و ديوان بگشود و خواند:

سه بوسه كز دو لبت كرده‌اي حواله من

اگر وفا نكني وامدار من باشي

دخترك مزار خواجه را غرق بوسه ساخت.

+ نوشته شده توسط سيد عمار موسوي گرمارودي در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 و ساعت 0:30 |
همين است ابتداي سبز اوقاتي كه مي‌گويند

و سرشار گل است آن ارتفاعاتي كه مي‌گويند

اشارات زلالي از طلوع زاده‌ي نرگس

پياپي مي‌وزد از سمت ميقاتي كه مي‌گويند

زمين در جستجو هرچند بي‌تابانه مي‌چرخد

ولي پيداست ديگر آن علاماتي كه مي‌گويند

جهان اين‌بار ديگر ايستاده با تمام خويش

كنار خيمه سبز ملاقاتي كه مي‌گويند

كنار جمعه‌ي موعود، گل‌هاي ظهور او

يكايك مي‌دمد طبق رواياتي كه مي‌گويند

كنون از ابتداي دشت‌هاي شرق مي‌آيد

صداي آخرين بند مناجاتي كه مي‌گويند

و خاك، اين خاك شاعر،‌ آسماني مي‌شود كم كم

در استقبال آن عاشق‌ترين ذاتي كه مي‌گويند

و فردا بي‌گمان اين سمت عالم روي خواهد داد

سرانجام عجيب اتفاقاتي كه مي‌گويند


شعر از : زكريا اخلاقي

اللهم عجل لوليك الفرج

+ نوشته شده توسط سيد عمار موسوي گرمارودي در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 و ساعت 22:20 |
كو يار آشنايي تا درد دل بگويم

غير از خيالت اين دل يك رازگو ندارد

از آتش فراغت ديگر نمانده طاقت

جز رؤيت جمالت دل آرزو ندارد

بي اشك حسرت تو هرگز مباد چشمي

اين اشك اگر نباشد كس آبرو ندارد

اي جلوه‌گاه قرآن اي چلچراغ ايمان

حيف از تو گر برد نام هركس وضو ندارد

راه وصال بستي با ديگران نشستي

رو كن به هركه خواهي گل پشت و رو ندارد


اللهم عجل لوليك الفرج

+ نوشته شده توسط سيد عمار موسوي گرمارودي در شنبه سوم اردیبهشت 1390 و ساعت 17:13 |